تبليغاتX
پارک ممنوع
دلتنگی های مجازی


-آقا یه گل می خری؟

هنوز آنقدر شاعر نشدم که یادم برود

عشق

چندان ربطی به من نداشت

با ادای احترام به باران،و گوسفندانی که شمرده ام

مگر باربر چه عیبی داشت؟

پابرهنه،صندوقچه ای بردوش،این همه خیابان تودرتو، لگدمال بوق های ممتد

حالا می گویی به دختر گل فروش هم نگاه نکن؟

دختر گل فروش ، با چشمان معصومش

- آیا من...

اصلا مشکل از همان سفره عقدی بود که بزرگترها بی اجازه گفتند: بله

و مرا به عقد دائم یک عکس،فقط یک عکس

یک چشم ، و این همه خیابان تودرتو، با چارراهی که نمی دانم

با گرگ هایی که برادران یوسف را هم می دریدند ،
اگر کنعان ، تهران بود

و زلیخا ،زلیخای بیچاره،این همه پای رسالت یوسف ، زن نمی شد

- تا کجای رسالت باید بروم ؟

باید چیزی را به جایی برسانم

جایی که مرا به چیزی ...شاید

اینجا هیچ مثل شانزلیزه نیست

که تمام گل هایت را بخرم ، و تمام چشمت را .

اینجا تاول بی پرده ترین حرف خیابان است

خیابان، با پوستی کلفت

با دندان های تیزی که بشود کارتن پاره را هم سق بزنی

وتنی...

هنوز لگد مال بوق های ممتد

باید تنی به تن ناصرخسرو بزنم

شاید جایی باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:4  توسط مبین  |