بهار،با بوی عیدی ،بوی کاغذ رنگی واسکناس تا نخورده لای کتاب و صدای فرهاد که می پیچد لای بهار نارنج ها و سرمستی اصیلی که با تمام احترامی که قائلم برای گل یخ، زمستان به گرد پایش هم نمی رسد
حالا بار دیگر کوچه های ساری ، و آدم هایی که شاید هم حق دارند به قیمت گوجه فکر کنند،یا اجاره ها و شهریه ها (نمی دونم چرا ه آخر چندان خوشایند نیست،یاد اجاره و شهریه و نظمیه و نشریه و و قافیه و...)
دارم فکر می کنم چه خوب که بوی بهار نارنج را نمی شود دورش دیوار کشید،یا بلیط فروخت،یا جای نارنج ها
کاج های مطبق کاشت ،
وگرنه کل بهار را باید در خانه می می ماندم و مست می کردم و فکر می کردم و زمزمه ...
با اینا زمستون سر می کنم
با اینا خستگیم در می کنم....