سلام به همه دوستان خوبم
مدتی این مثنوی تاخیر شد...مثل همیشه
در گیری های درس و امتحان و انجمن وانسان و ...
و شعر که دور از همه مشغله ها و مشکلات تلنگر می زنه
گاهی زندگی یه قماره .فقط باید رفت و لذت برد حتی از سختی ها و از باختن ها.سخته واسه ما که شدیدا دچار روزمرگی هستیم و گاهی با شوق در راهی قدم بر میداریم که موج جمعیت مارو به اونجا برده.راهی که مال ما نبوده.چقدر درک حال و هوای مولانا سخته با این مدل زندگی.چقدر بهش غبطه می خورم وقتی میگه:
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
اما شعر:
بگذار آتش پر کند دنیای من را
خاکستری سازد هوای گم شدن را
فکر عجیبی در سرم آرام آرام
مثل جذامی می خورد کل بدن را
دنیا! خیالت تخت،فکر بد ندارم
گهگاه بیتابم ،تب ممتد ندارم
این روزها ذهنم پر از تردید و تردید
حتی به شک، ایمان صد در صد ندارم
می خواهم از ایمان بگویم،از رسیدن
روی جهان طرحی از این بهتر کشیدن
از غم نگویم ،گور بابایش، بخندم
دور از غم و مستفعلن هایش بخندم
روی ترافیک خیابان ها برقصم
مستانه بر امروز و فردایش بخندم
ابیات شورانگیز مولانا کجا رفت؟
- نه،این شعار تازه،حرف کافه ای نیست
ابیات شورانگیز مولانا کجا رفت؟
شمس الحق تبریز مولانا کجا رفت؟
رقصی نمی بینم ،خیابان سوت و کور است
فرسنگ ها راه جهان از عشق دور است
اینجا پر از احساس سرگردانیم من
درگیر فکری که خودت میدانی ام من
دنیا رهایم کن،دوباره گم شدن،نه
یکبار دیگر سوژه ی مردم شدن،نه
ساقی "ادر کاسا" به روی شعر حافظ
آه ای دریغ از های و هوی شعر حافظ