تبليغاتX
پارک ممنوع
دلتنگی های مجازی


حال شما هم چطور است؟

اصلا چطور شد که خیلی کم است در این دودها...پر نمی شود هیچ جا

روی دیوار های این آجر که بالا٬ بالا می آورم معراج را

اسم مرا تیشه کن در ریشه هایی که به آب نمی رسند

شاید

به خواب هم نمی رسند رویاها

و فردا..روی قژقژ این تخت...خواب ببین مرا

در آغوش این آسمان مثلا آبی٬با جت های مداوم و ابرهای سوخته

آخرش زنگ می زند خورشید ٬ و زمین را آتش میزند دهقانی فداکار برای قطار مریخی ها در ریزش این

شب بی تمام...شد.

همینقدر صدایت در نمی آید یا بیشتر هم سکوت ...نکوب بر سرم

 که صدا نمی شوم در این آهنگری ها٬بگذار سکوت باشد ادامه ی این سطر...

و سطر بعدی را کمی بلندتر بخوان از همیشه

 

بلندتر بخوان از همیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:45  توسط مبین  | 

ماجرا ها همه تمام شده،هیچ حرفی نمانده با دیوار

من همین دوروبر پلاسم باز،در عروج دوباره ی سیگار

 

چشم هایم عجیب تار شده،لامپ را شکل ماه میبینم

میله ها قد کشیده در چشمم،همه را راه راه میبینم

 

شکل ماشین قراضه ها شده ام،پیکرم روی شهر سنگین است

مشکل از باک خالی من نیست،مشکل از بوی گند بنزین است

 

توی این حوض ها دلم تنگ است،کاش دریا برای من جا داشت

جای این حوض های تکراری،پارک راهی به سوی دریا داشت

 

نیمکت نیمکت حضور کسی،جای خود گردوخاک پاشیده

دست سردی غزل غزل در من،بذرهای هلاک پاشیده

 

در سکوت مداوم شب ها،باز بوی جنازه می آید

از دل کوچه ها که می گذرم،بوی حلوای تازه می آید

 

شاید اینجا تمام دنیا نیست،باز باید کمی سرک بکشم

روی شب،آسمان،سکوت،خودم،باز هم عکس قاصدک بکشم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:49  توسط مبین  | 

کاش دمی مثل خدا میشدم

از همه ی شهر، جدا میشدم

 

آدم بی حوصله میساختم

حوصله ی شهر شما میشدم

 

یا  مثلا  بی  غم  دنیا یتان

مفسد فی لارض و سما میشدم

 

شب به شبم مستی و دیوانگی

الکلی بی سر و پا میشدم

 

مثل همین جاده ی بی انتها

مثل همین جاده، رها میشدم

 

کاش شبیه همه ی عابران

دلخوش این عقربه ها میشدم

 

دلخوش لبخند زن این و آن

صید لب و سینه و پا میشدم

 

شهر، پر از حادثه و کاش من

توی همین حادثه جا میشدم

 

شهر،وبا میخوردش کاشکی

واکسن ضد  وبا  میشدم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:18  توسط مبین  | 

 

و یک غزل

 

یکنفر باید بیاید آسمان را وا کند

این سکوت سربه مهر خسته را معنا کند

 

گرچه من پوسیده ام در آن همه باران ولی

کاشکی یکبار دیگر آسمان غوغا کند

 

این همه توی خیابان توی چشمان شما

هیچکس پیدا نشد تا با دل من تا کند

 

گفته بودی زود عادت میکنی اما نشد

خالی من زندگی را توی عادت جا کند

 

آنقدر دیرم که باید چندسالی بگذرد

تا مرا تقویم در تکرار خود پیدا کند

 

میپری در خوابهایم میپرم از لحظه هات

این شب بی وقفه را لطفا یکی فردا کند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:53  توسط مبین  | 

 

برای شروع چندتا کار کوتاه

 

 ۱

بیچاره شب هایی که ما نبود

استکان های خالی از لب هایت

ثانیه ها را پیک پیک

به سلامتی باران روی چتر های دو نفره

 

۲

شکافهای این سقف تو را به یاد دارند

وقتی می گفتی:

دوستت دارم!

 

۳

نردبان سایه ها و آغوشت

غروبی کشدار

که بیرون زده از روزهام

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:52  توسط مبین  | 

سلام به همگی

بله.به علت بیکاری یا جو یا هر چیز دیگه ما هم بلاگر شدیم

البته باید از تجربه ی دوستان خوبم در این زمینه استفاده کنم .

تو این وبلاگ بیشتر میخوام شعر بنویسم(از خودم یا دیگران)البته بر حسب موقعیت

سعی می کنم با مطالب دیگه ای هم به روز باشم

واقعا از نظرات و انتقاداتتون خوشحال میشم.پس این لطف رو  ازم دریغ نکنید.مرسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:51  توسط مبین  |