بهار،با بوی عیدی ،بوی کاغذ رنگی واسکناس تا نخورده لای کتاب و صدای فرهاد که می پیچد لای بهار نارنج ها و سرمستی اصیلی که با تمام احترامی که قائلم برای گل یخ، زمستان به گرد پایش هم نمی رسد
حالا بار دیگر کوچه های ساری ، و آدم هایی که شاید هم حق دارند به قیمت گوجه فکر کنند،یا اجاره ها و شهریه ها (نمی دونم چرا ه آخر چندان خوشایند نیست،یاد اجاره و شهریه و نظمیه و نشریه و و قافیه و...)
دارم فکر می کنم چه خوب که بوی بهار نارنج را نمی شود دورش دیوار کشید،یا بلیط فروخت،یا جای نارنج ها
کاج های مطبق کاشت ،
وگرنه کل بهار را باید در خانه می می ماندم و مست می کردم و فکر می کردم و زمزمه ...
با اینا زمستون سر می کنم
با اینا خستگیم در می کنم....
چون خلق در کار حلاج متحیر شدند،منکر بی قیاس و مقرّ بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند.زبان دراز کردندوسخن به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند،از آن که می گفت : اناالحق
گفتند بگو هوالحق؛ گفت بلی! همه اوست.شما می گویید که: گم شده است؟بلی که حسین گم شده است.بحر محیط گم نشود و کم نگردد .جنید را گفتند :
این سخن که حسین منصور می گوید تاویلی دارد؟
گفت: بگذارید بکشند ،که روز تاویل نیست.
-آقا یه گل می خری؟
هنوز آنقدر شاعر نشدم که یادم برود
عشق
چندان ربطی به من نداشت
با ادای احترام به باران،و گوسفندانی که شمرده ام
مگر باربر چه عیبی داشت؟
پابرهنه،صندوقچه ای بردوش،این همه خیابان تودرتو، لگدمال بوق های ممتد
حالا می گویی به دختر گل فروش هم نگاه نکن؟
دختر گل فروش ، با چشمان معصومش
- آیا من...
اصلا مشکل از همان سفره عقدی بود که بزرگترها بی اجازه گفتند: بله
و مرا به عقد دائم یک عکس،فقط یک عکس
یک چشم ، و این همه خیابان تودرتو، با چارراهی که نمی دانم
با گرگ هایی که برادران یوسف را هم می دریدند ،
اگر کنعان ، تهران بود
و زلیخا ،زلیخای بیچاره،این همه پای رسالت یوسف ، زن نمی شد
- تا کجای رسالت باید بروم ؟
باید چیزی را به جایی برسانم
جایی که مرا به چیزی ...شاید
اینجا هیچ مثل شانزلیزه نیست
که تمام گل هایت را بخرم ، و تمام چشمت را .
اینجا تاول بی پرده ترین حرف خیابان است
خیابان، با پوستی کلفت
با دندان های تیزی که بشود کارتن پاره را هم سق بزنی
وتنی...
هنوز لگد مال بوق های ممتد
باید تنی به تن ناصرخسرو بزنم
شاید جایی باشد.

هرطرف صدای سوت ، سوت می کشد قطار
ریل های ناپدید ، چشم های بی قرار
تق تتق،صدای در،قرص های بی اثر
حرف می زند کسی،در سکوت ماندگار
شاهزاده ی جوان،تک سوار قصه ها
یورتمه به روی ریل ، پشت هاله ای غبار
شاهزاده ی جوان ، انتظار دخترک
مات مانده چشم هاش،ریل واسب بی سوار
زلف می دهد به باد،باد سوزناک دی
چرخ می زند دلش،در حوالی بهار
غلت می زند کمی،درد می کند تنش
مرد، خسته روی تخت ، دخترک سر قرار
آه از این دقیقه ها،مانده توی ایستگاه
دود می خورد تنش، دود می شود قطار
هر طرف صدای سوت،سوت می کشد قطار
ریل های روغنی ، گوش های انتظار
اصلا تمام آرزوهایم برایت
دلشوره امروز و فردایم برایت
اصلا بیا پا روی سر بگذار و بگذر
دست از سر این لحظه ها بردار و بگذر
بر حسب عادت گاهگاهی نا ندارم
این روزها حتی کمی رویا ندارم
در پرسه های بی هدف دنیا گذشته
شاید ازاینجا هم تک و تنها گذشته
فردا کسی جان می دهد توی خیابان
آرام، در اوج هیاهوی خیابان
با دست های توی جیبش تا همیشه
در کوچه های دل فریبش تا همیشه
این کوچه بغض دست ها را می فشارد
اینجا کسی لب های مارا می فشارد
می ترسم از... می ترسم از...از نقطه چین ها
از خط پایان،اولین ها، آ خرین ها
از روزهای شب به شب دیوانه خانه
از والیوم های مکرر ، از شبانه
می ترسم از تاب و تب ماندن بیفتی
با قرص تب بر،از غزل خواندن بیفتی
ای آخرین،تنهاترین بانوی قصه
امشب بیا تا خواب،تا زانوی قصه
امشب بیا دلشوره هایم را بغل کن
تا فصل مستی غوره هایم را بغل کن
من شاید تا یه مدت نباشم
شاید چند روز .شایدم طولانی تر
حالم خوش نیس خیلی
سال نو تونم مبارک
باید شاد باشیم همگی ظاهرا
یا علی
سلام و تسلیتی بزرگ برای خونی بزرگ تر.السلام علی الحسین...
و شعر:
می خواهم تنگ در آغوشت بگیرم
فشرده شوی
کوچک ،کوچک
قد جیب هایم
و بعد ، روی ورقه امتحان ،روی دلتنگی هایم ،روی هر هجای من بنشینی
تا باد مرا نبرد
ببین اینجا کسی نیمه شب از خواب خیابان نمی پرد
سنگ را که برمی داری بوی گنجشک میزند بالا
می خواستم گرگ بی طمعی باشم وقتی رو به خیابان سلام...هنوز نیامدی؟
ساعت ها جولان می دهند و گیج می روم
لعنت به گرینویچ با این دقت مزخرفش !
زودتر بیا ! زودتر
توی بخش عادی این شعر مرگ می رقصد،حالا که دنیا شده سی سی یو لیتر*عزیزم!،
بیچاره من که فقط گفتم خدانگهدار!، وقتی توی جیب هایم تورا گم کردم ،
روی ورقه امتحان
روی تمام هجاهای شکسته ام...
بهار 85
بعدا می بینمت:see youlater